دوباره از اول ..
دوباره از نو باید شروع کنم , ولی توانش را در خود نمی بینم
جسارت آغاز کردن را از دست داده ام
آنقدر به داشته هایم چسبیده ام که وقتی یکی را از دست می دهم سردرگم و آشفته می شوم
احساس می کنم پیر شده ام
چون می گویند جوان پرشور و جسور است
ولی من دیگر هیچ جسارتی برای آغاز کردن ها ندارم , ترجیح می دهم با آنچه دارم هر چند بد , بسازم ولی از نو شروع نکنم
اما حالا مجبورم
چقدر بی حوصله و خسته ام
پیر شده ام
+ نوشته شده در جمعه سوم اردیبهشت 1389ساعت 19:46  توسط پریسا
|
خوابم نمی برد , نگاهم را به عقربه های ساعت دوخته بودم : 11 , 12 , 1 , ....
ذهنم پر بود از سوالات بی جواب و ترس ها و تردید ها نسبت به فردا
اینکه سال دیگر چطور خواهد بود ؟ چه اتفاقاتی می افتد ؟ شرایط اقتصادی و اجتماعی جامعه به چه سمت و سویی می رود ؟ چکار باید کرد تا از این بحران و آسیب های آن محفوظ ماند ؟....؟
و هیچ جوابی نمی یافتم ...
تصمیم گرفتم ستاره ها را بشمرم تا شاید خوابم ببرد
1 , 2 , 3 , 4 , .....................
ولی یکی کم است !!!
یکی از ستاره های آسمان کم است هرچه می شمرم یکی کم می آید ؟!!!!
کجا می تواند باشد " ستاره امید ما " ؟!
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم اسفند 1388ساعت 8:53  توسط پریسا
|
بعضی اتفاقها که می افتد تازه می فهمم چقدر دوستت دارم و چقدر خوشحالم که تو را شریک زندگی خود انتخاب کردم ..
چقدر خوب است که همیشه به حریم خصوصی من احترام می گذاری و سعی نمی کنی حتی یک قدم به آن پا بگذاری
چقدر خوب است که مجبور نیستم دائما به تو اعتراف کنم که به چه چیزی فکر می کنم یا چکار می کنم
چقدر خوب است که وقتی می خواهم تنها باشم بی هیچ سوال و حرفی تنهاییم را می پذیری
چقدر خوب است که مجبور نیستم برای هر عملی , یا حرفی , یا حسی به دنبال دلیل بگردم
و تو بی هیچ دلیل و حرفی هر آنچه می خواهم به من می دهی و بی دریغ می بخشی ....
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم اسفند 1388ساعت 10:57  توسط پریسا
|
می خواهم سال جدید را به گونه ای دیگر شروع کنم .
می خواهم تغییر کنم
می خواهم همه کارهای نکرده ام را انجام دهم
می خواهم به دنبال اهدافم باشم و تا بی نهایت برای رسیدن به آنها تلاش کنم
در تقویم 89 ام می نویسم : اهداف من در سال 89
.....................................................................
با پوزخند به من نگاه می کند
با عصبانیت می گویم : به چی می خندی ؟
بلند می شود و تقدیم سالهای قبل را می آورد :88 , 87 , 86 ....
نگاهی به صفحه اولشان می اندازم : اهداف من در سال 88 , 87 , ......
باورم نمی شود که هر سال همین ها را نوشتم و هر سال با همین قدرت خواستم که سال جدید را به گونه ای دیگر شروع کنم . ولی ...
جای چه کسی این وسط خالی است ؟!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم اسفند 1388ساعت 9:10  توسط پریسا
|
لباس هایی که آقای مدیر عامل سفارش داده بود را پوشیدیم البته به اجبار ...
پشت میز خود نشسته و لبخند می زند ...
به اینکه توانسته حتی آن اندکی آزادی که در انتخاب لباسهای پوشیده یمان داشتیم را از ما بگیرد ...
و ما با تمام نارضایتیمان لبخند می زنیم ..
ما زنان ایران کی می خواهیم برای آزادیمان فریاد بزنیم ؟!
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم اسفند 1388ساعت 10:23  توسط پریسا
|
درختان جوانه می زند و گلها در انتظار شکفتن ..
ولی جوانه های امید در قلب وطن خشکانده شدند ...
پاییز در انتظار بهار بودیم , بهاری دیگر , و به این امید درختهایمان را حرس کردیم و نمی دانستیم به محض جوانه زدن دستی دیگر همه را می خشکاند ...
و زمستان همچنان باقی ست بی هیچ نشانه ای از بهار ...
و ترس
ترس از سردتر و سخت تر شدن زمستان ...
چه باید کرد ؟!
بهار را در سرزمینی دیگر جستجو کنیم یا همچنان درانتظار بهار وطن خود بمانیم؟!!
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم اسفند 1388ساعت 10:13  توسط پریسا
|
وارد آبدارخانه شدم دیدم آبدارچی شرکت دیکشنری بزرگی در دستش گرفته و مشغول خواندن است , تعجب کردم ازش پرسیدم آقای ... چی می خونی ؟
گفت : دارم زبان می خونم یکم کمکم می کنی ؟
گفتم : آره , ولی حالا واسه چی زبان می خوانی ؟
گفت : می خوام دست زن و بچمو بگیرم از این مملکته لعنتی برم , برم یه جا که بشه راحت زندگی کردم ....
تعجب کردم ....
توی دلم گفتم دوستان دانشجویم همه از ایران رفتند , اساتید دانشگاه , هنرمندان , دانشمندان , پزشکان و ....همه رفتند
ثروتمندان هم رفتند ...
و امروز نوبت طبقه کم سواد و بی بضاعت است ....
فردا چه کسی در ایران زندگی خواهد کرد ؟؟؟
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388ساعت 13:33  توسط پریسا
|
سبک شدم
سبک شدی
رها شدیم از آن حس حسرت و کنجکاوی
از آن معمایی که نمی دانستیم جوابش چیست
که اگر آن بشود بعد چه ؟؟
و حال می دانیم ....
متعجبم از اینکه گاه کنجکاوی و حسرت چه پیوند قویی می سازد؟!
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388ساعت 12:37  توسط پریسا
|
نمی دانم چرا بعضی وقتها از تجربه کردن چیزهایی که ازشان می ترسیم هم لذت می بریم .
چیزی که سالها برای فرار کردن از آن تلاش می کنیم و آنگاه که اتفاق می افتد به جای آنکه ناراحت شویم , خوشحال می شویم ..
انگار کسی در درونمان می گوید : آخیششششش بالاخره اتفاق افتاد دیگه مجبور نیستم بار سنگین ترس را با خودم حمل کنم ....
وبعد گیر می کنیم میان شادیمان به خاطر رها شدن از ترسمان و تلخی اتفاقی که رخ داده ....
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388ساعت 12:33  توسط پریسا
|
مُرد !!
به همین سادگی ...
در یک بعدازظهر در اتاقش در بیست سالگی اش مُرد !!
بدون هیچ توضیحی ، هیچ دلیلی و هیچ .....
و مرگش به یادم آورد ارزش لحظه اکنون زیستنم را ...
که اگر اکنون هستم شاید یک لحظه بعد نباشم ...
به یادم آورد که باید هم اکنون به عزیزانم بگویم دوستشان دارم و بخواهم که هم اکنون به من بگویند که دوستم دارند تا حسرتی برایمان نماند ...
به یادم آورد زیستنم را دوست دارم و چقدر خوشحالم که هستم حتی اگر آسمان آن رنگی نیست که من می خواهم ...
به یادم آورد ارزش بودن مادرم را ، پدرم را ، خواهرانم را، همسرم را ، دوستانم را ، آشنایانم را ، همسایگانم را ، مردم را ، وطن را ، همه هستی را ......
و اکنون سرشار از زیستنم ....
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 18:22  توسط پریسا
|
باز هم خانه تکانی ها شروع شد ...
خوب همه خانه تکانی می کنند ما چرا نکنیم !!
بگذار ببینم: این تمام خاطرات دوران کودکی ام است ، چه خاکی گرفته است دیگر به درد نمی خورد ، دور می اندازمش ..
این هم تمام دوستان دوران مدرسه ...
تمام شیطنت های دوران نوجوانی ...
دوران جوانی را هم حتما دور می اندازم نگه داشتنش دردسر می شود ...
خاطرات دانشگاه هم که بدرد نمی خورد توی آن دانشگاه ت....
این هم .................
خوب دیگر چه مانده که دور بیاندازم تا خانه تکانی تمام شود ؟!
دور و برم را نگاه می کنم مثل اینکه همه چیز را دور ریختم ، تنها چیزی که باقی مانده : خودم هستم
این هم از این .....................................................
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 0:2  توسط پریسا
|
دلم تنگ شده است ولی نمی دانم برای کداممان :
برای تو یا برای خودم وقتی با توام ؟!
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 9:27  توسط پریسا
|
سوالی می پرسد که جوابش را می داند ، پاسخم : سکوت
اصرار می کند ،می پرسد و می پرسد ، پاسخم : راستش را می گویم
فریاد می زند ، مخالفت می کند ، نمی پذیرد ، متهم می کند و .....
چند روز بعد ...
سوالی می پرسد که جوابش را خوب می داند ، پاسخم : راستش را نمی گویم که فریاد نزند ، مخالفت نکند ، متهم نکند و ....
فریاد می زند ، مخالفت می کند ، متهم می کند که " دروغ می گویی دروغ می گویی پاسخش این نیست "
و من درمانده می مانم ، سوالی می پرسم : چه باید کرد با مردمی که نه راستش را می خواهند و نه دروغش را ؟!
+ نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت 16:16  توسط پریسا
|
ریشه هات را چه کردی ؟؟
جای دیگری کاشتنت تا سبز شوی ، رشد کنی و میوه دهی ..
از باغچه مان بردنت و دیگر ندیدمت ...
ولی نمی دانم چرا شبها عطرت در حیاط می پیچد ، و روزها در سایه ات خاطرتمان را دوره می کنم ...
دیروز افتادن چیزی را روی قلبم احساس کردم ، خوب که نگاه کردم دیدم میوه رسیده ات از شاخه جدا شده و روی قلبم افتاده ....بیرون پنجره دنبالت گشتم ، نبودی ، یادم آمد که رفتی ...
پس چگونه سایه ات هست ، عطرت هست ، و در قلبم میوه داده ای ...
دلم برایت تنگ است ... هرجا هستی سبز باش ....ولی ریشه هات را اینجا نگه دار !!!
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 22:39  توسط پریسا
|
کم طاقت شده ام ، دیگر نمی توانم جدایی ها را تاب بیاورم ، زمانی با هر پایانی منتظر آغازی دیگر بودم و چه بی دغدغه روزهای تنهایی را در انتظار آشنایی تازه سپری می کردم ...
بی طاقت شده ام ، با رفتن هر کسی احساس می کنم بخشی از وجودم را برده است ، می ترسم از اینکه تکه تکه شوم ، می ترسم
نمی گویم بمان ، نمی گویم نرو ، می روی ،می دانم و من نمی توانم هیچ بگویم ...اما می دانم تاب نخواهم آورد ...
راستی تکه گمشده ام را روزی با خود بازمی گردانی ؟ ؟
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 22:19  توسط پریسا
|
خوابم نمی برد ، تمام ستاره ها را شمردم ، دوباره می شمرم : ۱ ، ۲ ، ۳ ، .....
اه ، نمی شود ، صدای نفسهایت نمی گذارد بخوابم ، گرمای بدنت آزارم می دهد ، دارم دیوانه می شوم ...
چند شب است خواب راحتی نکردم ، چطور می شود در تختخوابی که دیگری هر ثانیه بازدمش را در صورتت می دمد خوابید ؟؟
از روی تخت غلت می خورم و خودم را بر روی زمین می اندازم ، سنگها سردند و لرزشی را در تمام بدنم حس می کنم ..عیبی ندارد هرچه باشد اوضاع روی تخت بدتر است ..
چشمانم را می بندم تا شاید خوابم ببرد ، سرمای سنگها را حس می کنم، برایم آشنایند ،سنگها چیزی را بیادم می آورند : آری ، یاد روزهایی که با چشمان گریان رویشان می نشستم و با صدای لرزانم نجوا می کردم : خدایا می شود روزی مال من باشد و تا صبح روی تخت در آغوش هم بخوابیم ؟ ؟خدایا اگر بشود دیگر هرگز هیچ نمی خواهم !!!!
..............................
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 10:34  توسط پریسا
|
نام فیلم : بچه های ابدی
کارگردان : پوران درخشنده
نظر من : بچه های ابدی ، بزرگان همیشه کودک آنها که همیشه کودک می مانند با اینکه با تمام وجود می خواهند بزرگ شوند ...
بچه هایی که اگرچه به اندازه من و تو توانایی فکر کردن ، کارکردن ، حرف زدن و...ندارند ، اما بیش از من و تو می فهمند ، احساس می کنند و دوست می دارند ....
و بستگان این بچه ها که در برزخی جهنمی افتادند نه توان رها ساختن عزیزشان را دارند و نه توان نگهداری او را ....
و این سوال همیشگی : چه باید کرد ؟؟؟
باید از او نگهداری کرد و تمام زندگی خود و بچه های سالمی که هستند را فدای او کرد و از همه آرزوها و خواسته های خود گذشت برای حفظ او ؟! و یا او را رها کرد و رفت در آسایشگاه که در این صورت پس حق او برای زیستن ، دوست داشتن و .... چه می شود ؟!
فیلم را دوست داشتم چون مرا به فکر واداشت تا خود را به جای تک تک شخصیت های داستان بگذارم تا ببینم اگر به جای هریک از آنها بودم چه می کردم ؟! برای بعضی از آنها هیچ پاسخی نداشتم .............
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 14:13  توسط پریسا
|
یادت می آید روزهای اول به تو گفتم می خواهم از اینجا بروم ، بروم به جایی که آزاد و رها باشم و آنطوری زندگی کنم که دوست می دارم و اینجا نخواهم ماند ...
و از تو پرسیدم میایی یا می مانی ؟! و تو با نگرانی گفتی نمی دانم از رفتن می ترسم اینجا چیزهایی دارم که نمی توانم از آنها دل بکنم ، خانواده ام ، دوستانم ، احساسم به زبان مادریم و ....
و من قاطعانه گفتم : من رها می کنم و می روم به هر قیمتی که باشد !!!
........................
دیروز که داشتی از رفتن می گفتی ، از اینکه تمام تلاشت را می کنی تا هرچه زودتر برویم و شادمانه از امکاناتی که در آنجا خواهیم داشت حرف می زدی نمی دانستی که تمام وجودم سرشار از ترس و اضطراب شد و می اندیشیدم من نمی توانم دل بکنم از آنچه که اینجا دارم : خانواده ام ، زبان مادریم و......
و هزار بار بر خود لعنت فرستادم که چرا آنروز آنقدر قاطع از رفتنم گفتم که تو اینگونه مصمم شوی !!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 12:20  توسط پریسا
|
نگاهم می کنی آنچنان عمیق که احساس می کنم تا ناشناخته های درونم نفوذ می کنی و ردپایت بر جای می ماند ..
دستانم را در دستانت می فشاری آنقدر که استخوانهایم در گرمای دستانت ذوب می شوند ...
و نجواکنان می گویی می خواهمت برای همیشه ، همیشه و می پرسی : می مانی ؟؟
به یاد نمی آورم کی و چگونه در من رخنه کردی که اینچنین از تو سرشار شدم ؟!!
آرام می گویم " آری " و قلبم می لرزد از تمام آنچه روی خواهد داد و از تمام نادانسته هایم ....
نگرانی را در چهره ام می خوانی و می گویی : فردا آنقدر زیبا خواهد بود که باور نخواهی کرد که واقعی ست ....
یکبار دیگر از تو سرشار می شوم و آرام می گیرم ، آرامتر از همیشه ....
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 13:12  توسط پریسا
|
عشق مانند هواست
همه جا موجود است
تو نفسهایت را
اندکی جانانه بکش !!
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 9:24  توسط پریسا
|
نام فیلم : اتوبوس شب
کارگردان : کیومرث پوراحمد
نظر من : باز هم جنگ ، بازهم هشت سال دفاع مقدس - که البته خیلی وقتها در مقدس بودن تمامش شک می کنم - ایبار از نگاه پور احمد ....
داستانش جذبم نکرد زیرا دیگر برایم خیلی تکراری شده است این دفاع مقدس هرچند که پوراحمد سعی کرده متفاوت تر به آن نگاه کند ...
تصویرپردازی فیلم هم کمی متفاوت بود ، فیلم سیاه و سفید با نورپردازی خوبی که تصاویر را گیراتر می کرد ولی این موضوع هم برایم تکراری آمد زیرا این کار را در فیلم خون بازی خیلی بیشتر دوست می داشتم تا در اتوبوس شب ...
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 14:4  توسط پریسا
|
هیچگاه به سایه ات نگریسته ای که چقدر متواضعانه و وفادارانه همگام تو قدم بر می دارد ؟!
بر زمین می ساید ، بر دیوارها می کوبد ، در آبها فرو می رود و در شب گم می شود ...اما هیچ نمی گوید ، گله ای نمی کند ، از حرکت باز نمی ایستد و حتی قدمی از تو جدا نمی شود ... همگام تو می آید : صبور ، آرام و بی هیچ چشمداشت ....
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 12:43  توسط پریسا
|
می خندم ، می رقصم ، می خوانم ، می دانم که می توانم بسازم زندگی ام را آنگونه که "خود" می خواهم!!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 10:7  توسط پریسا
|
وقتی بوسیدمت ، جای لبانم بر لبانت ماند ...
وقتی دستانت را گرفتم دیدم جای انگشتانم بر انگشتانت نقش بست ...
وقتی در آغوشت گرفتم تصویری از من بر تو باقی ماند ...
با تو حرف زدم ، واژه هایم را از بر شدی و دیگر جز آنها هیچ نگفتی ....
می خواستم خودت را دوست داشته باشم خوده خودت را ولی امروز می بینم چقدر شبیه من شدی و نمی دانم تو را دوست دارم یا تصویر خودم را ؟؟!!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 16:22  توسط پریسا
|
گلم آنقدر حساس است که نمی دانم با او چه کنم ؟؟
نوازشش می کنم ، ساقه نازکش می شکند !!
نوازشش نمی کنم که نشکند ، از دلتنگی می پژمرد !!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 15:54  توسط پریسا
|