تبليغاتX
صد سال تنهایی
مُرد !!

به همین سادگی ...

در یک بعدازظهر در اتاقش در بیست سالگی اش مُرد !!

بدون هیچ توضیحی ، هیچ دلیلی و هیچ .....

و مرگش به یادم آورد ارزش لحظه اکنون زیستنم را ...

که اگر اکنون هستم شاید یک لحظه بعد نباشم ...

به یادم آورد که باید هم اکنون به عزیزانم بگویم دوستشان دارم و بخواهم که هم اکنون به من بگویند که دوستم دارند تا حسرتی برایمان نماند ...

به یادم آورد زیستنم را دوست دارم و چقدر خوشحالم که هستم حتی اگر آسمان آن رنگی نیست که من می خواهم ...

به یادم آورد ارزش بودن مادرم را ، پدرم را ، خواهرانم را، همسرم را ، دوستانم را ، آشنایانم را ، همسایگانم را ، مردم را ، وطن را ، همه هستی را ......

و اکنون سرشار از زیستنم ....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 18:22  توسط پریسا  | 

باز هم خانه تکانی ها  شروع شد ...

خوب همه خانه تکانی می کنند ما چرا نکنیم !!

بگذار ببینم:  این تمام خاطرات دوران کودکی ام است ، چه خاکی گرفته است دیگر به درد نمی خورد ، دور می اندازمش ..

این هم تمام دوستان دوران مدرسه ...

تمام شیطنت های دوران نوجوانی ...

دوران جوانی را هم حتما دور می اندازم نگه داشتنش دردسر می شود ...

خاطرات دانشگاه هم که بدرد نمی خورد توی آن دانشگاه ت....

این هم .................

خوب دیگر چه مانده که دور بیاندازم تا خانه تکانی تمام شود ؟!

دور و برم را نگاه می کنم مثل اینکه همه چیز را دور ریختم ، تنها چیزی که باقی مانده : خودم هستم

این هم از این ..................................................... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 0:2  توسط پریسا  | 

دلم تنگ شده است ولی نمی دانم برای کداممان :

برای تو یا برای خودم وقتی با توام ؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 9:27  توسط پریسا  | 

سوالی می پرسد که جوابش را می داند ، پاسخم : سکوت

اصرار می کند ،می پرسد و می پرسد ، پاسخم : راستش را می گویم

فریاد می زند ، مخالفت می کند ، نمی پذیرد ، متهم می کند و .....

چند روز بعد ...

سوالی می پرسد که جوابش را خوب می داند ، پاسخم : راستش را نمی گویم که فریاد نزند ، مخالفت نکند ، متهم نکند و ....

فریاد می زند ، مخالفت می کند ، متهم می کند که " دروغ می گویی دروغ می گویی پاسخش این نیست "

و من درمانده می مانم ، سوالی می پرسم : چه باید کرد با مردمی که نه راستش را می خواهند و نه دروغش را ؟!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 16:16  توسط پریسا  | 

ریشه هات را چه کردی ؟؟

جای دیگری کاشتنت تا سبز شوی ، رشد کنی و میوه دهی ..

از باغچه مان بردنت و دیگر ندیدمت ...

ولی نمی دانم چرا شبها عطرت در حیاط می پیچد ، و روزها در سایه ات خاطرتمان را دوره می کنم ...

دیروز افتادن چیزی را روی قلبم احساس کردم ، خوب که نگاه کردم دیدم میوه رسیده ات از شاخه جدا شده و روی قلبم افتاده ....بیرون پنجره دنبالت گشتم ، نبودی ، یادم آمد که رفتی ...

پس چگونه سایه ات هست ، عطرت هست ، و در قلبم میوه داده ای ...

دلم برایت تنگ است ... هرجا هستی سبز باش ....ولی ریشه هات را اینجا نگه دار !!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 22:39  توسط پریسا  | 

کم طاقت شده ام ، دیگر نمی توانم جدایی ها را تاب بیاورم ، زمانی با هر پایانی منتظر آغازی دیگر بودم و چه بی دغدغه روزهای تنهایی را در انتظار آشنایی تازه سپری می کردم ...

بی طاقت شده ام ، با رفتن هر کسی احساس می کنم بخشی از وجودم را برده است ، می ترسم از اینکه تکه تکه شوم ، می ترسم

نمی گویم بمان ، نمی گویم نرو ، می روی ،می دانم و من نمی توانم هیچ بگویم ...اما می دانم تاب نخواهم آورد ...

راستی تکه گمشده ام را روزی با خود بازمی گردانی ؟ ؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 22:19  توسط پریسا  | 

خوابم نمی برد ، تمام ستاره ها را شمردم ، دوباره می شمرم : ۱ ، ۲ ، ۳ ، .....

اه ، نمی شود ، صدای نفسهایت نمی گذارد بخوابم ، گرمای بدنت آزارم می دهد ، دارم دیوانه می شوم ...

چند شب است خواب راحتی نکردم ، چطور می شود در تختخوابی که دیگری هر ثانیه بازدمش را در  صورتت می دمد خوابید ؟؟

از روی تخت غلت می خورم و خودم را بر روی زمین می اندازم ، سنگها سردند و لرزشی را در تمام بدنم  حس می کنم ..عیبی ندارد هرچه باشد اوضاع روی تخت بدتر است ..

چشمانم را می بندم تا شاید خوابم ببرد ، سرمای سنگها را حس می کنم، برایم آشنایند ،سنگها چیزی را بیادم می آورند : آری ، یاد روزهایی که با چشمان گریان رویشان می نشستم و با صدای لرزانم نجوا می کردم : خدایا می شود روزی مال من باشد و تا صبح روی تخت در آغوش هم بخوابیم ؟ ؟خدایا اگر بشود دیگر هرگز هیچ نمی خواهم !!!!

.............................. 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 10:34  توسط پریسا  | 

نام فیلم : بچه های ابدی

کارگردان : پوران درخشنده

نظر من : بچه های ابدی ، بزرگان همیشه کودک آنها که همیشه کودک می مانند با اینکه با تمام وجود می خواهند بزرگ شوند ...

بچه هایی که اگرچه به اندازه من و تو توانایی فکر کردن ، کارکردن ، حرف زدن و...ندارند ، اما بیش از من و تو می فهمند ، احساس می کنند و دوست می دارند ....

و بستگان این بچه ها که در برزخی جهنمی افتادند نه توان رها ساختن عزیزشان را دارند و نه توان نگهداری او را ....

و این سوال همیشگی : چه باید کرد ؟؟؟

باید از او نگهداری کرد و تمام زندگی خود و بچه های سالمی که هستند را فدای او کرد و از همه آرزوها و خواسته های خود گذشت برای حفظ او   ؟! و یا او را رها کرد و رفت در آسایشگاه که در این صورت پس حق او برای زیستن ، دوست داشتن و .... چه می شود ؟!

فیلم را دوست داشتم چون مرا به فکر واداشت تا خود را به جای تک تک شخصیت های داستان بگذارم تا ببینم اگر به جای هریک از آنها بودم چه می کردم ؟! برای بعضی از آنها هیچ پاسخی نداشتم .............

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 14:13  توسط پریسا  | 

یادت می آید روزهای اول به تو گفتم می خواهم از اینجا بروم ، بروم به جایی که آزاد و رها باشم و آنطوری زندگی کنم که دوست می دارم و اینجا نخواهم ماند ...

و از تو پرسیدم میایی یا می مانی ؟! و تو با نگرانی گفتی نمی دانم از رفتن می ترسم اینجا چیزهایی دارم که نمی توانم از آنها دل بکنم ، خانواده ام ، دوستانم ، احساسم به زبان مادریم و ....

و من قاطعانه گفتم : من رها می کنم و می روم به هر قیمتی که باشد !!!

........................

دیروز که داشتی از رفتن می گفتی ، از اینکه تمام تلاشت را می کنی تا هرچه زودتر برویم و شادمانه از امکاناتی که در آنجا خواهیم داشت حرف می زدی نمی دانستی که تمام وجودم سرشار از ترس و اضطراب شد و می اندیشیدم من نمی توانم دل بکنم از آنچه که اینجا دارم : خانواده ام ، زبان مادریم و......

و هزار بار بر خود لعنت فرستادم که چرا آنروز آنقدر قاطع از رفتنم گفتم که تو اینگونه مصمم شوی !!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 12:20  توسط پریسا  | 

نگاهم می کنی آنچنان عمیق که احساس می کنم تا ناشناخته های درونم نفوذ می کنی و ردپایت بر جای می ماند ..

دستانم را در دستانت می فشاری آنقدر که استخوانهایم در گرمای دستانت ذوب می شوند ...

و نجواکنان می گویی می خواهمت برای همیشه ، همیشه  و می پرسی : می مانی ؟؟

به یاد نمی آورم کی و چگونه در من رخنه کردی که اینچنین از تو سرشار شدم  ؟!!

آرام می گویم " آری " و قلبم می لرزد از تمام آنچه روی خواهد داد و از تمام نادانسته هایم ....

نگرانی را در چهره ام می خوانی و می گویی : فردا آنقدر زیبا خواهد بود که باور نخواهی کرد که واقعی ست ....

یکبار دیگر از تو سرشار می شوم و آرام می گیرم ، آرامتر از همیشه ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 13:12  توسط پریسا  | 

عشق مانند هواست

همه جا موجود است

تو نفسهایت را

اندکی جانانه بکش !!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 9:24  توسط پریسا  | 

نام فیلم : اتوبوس شب

کارگردان : کیومرث پوراحمد

نظر من : باز هم جنگ ، بازهم هشت سال دفاع مقدس - که البته خیلی وقتها در مقدس بودن تمامش شک می کنم - ایبار از نگاه پور احمد ....

داستانش جذبم نکرد زیرا دیگر برایم خیلی تکراری شده است این دفاع مقدس هرچند که پوراحمد سعی کرده متفاوت تر به آن نگاه کند ...

تصویرپردازی فیلم هم کمی متفاوت بود ، فیلم سیاه و سفید با نورپردازی خوبی که تصاویر را گیراتر می کرد ولی این موضوع هم برایم تکراری آمد زیرا این کار را در فیلم خون بازی خیلی بیشتر دوست می داشتم تا در اتوبوس شب ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 14:4  توسط پریسا  | 

هیچگاه به سایه ات نگریسته ای که چقدر متواضعانه و وفادارانه همگام تو قدم بر می دارد ؟!

بر زمین می ساید ، بر دیوارها می کوبد ، در آبها فرو می رود و در شب گم می شود ...اما هیچ نمی گوید ، گله ای نمی کند ، از حرکت باز نمی ایستد و حتی قدمی از تو جدا نمی شود ... همگام تو می آید : صبور ، آرام و بی هیچ چشمداشت  ....

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 12:43  توسط پریسا  | 

می خندم ، می رقصم ، می خوانم ، می دانم که می توانم بسازم زندگی ام را آنگونه که "خود" می خواهم!! 

               

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 10:7  توسط پریسا  | 

وقتی بوسیدمت ، جای لبانم بر لبانت ماند ...

وقتی دستانت را گرفتم دیدم جای انگشتانم بر انگشتانت نقش بست ...

وقتی در آغوشت گرفتم تصویری از من بر تو باقی ماند ...

با تو حرف زدم ، واژه هایم را از بر شدی و دیگر جز آنها هیچ نگفتی ....

می خواستم خودت را دوست داشته باشم خوده خودت را ولی امروز می بینم چقدر شبیه من شدی و نمی دانم تو را دوست دارم یا تصویر خودم را ؟؟!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 16:22  توسط پریسا  | 

گلم آنقدر حساس است که نمی دانم با او چه کنم ؟؟

نوازشش می کنم ، ساقه نازکش می شکند !!

نوازشش نمی کنم که نشکند ، از دلتنگی می پژمرد !!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 15:54  توسط پریسا  | 

نهالت را بی تکیه گاه رها مکن ، بادهای پاییزی امانش نمی دهند !!
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 15:40  توسط پریسا  | 

گلم ! یادت می آید آنروز را که برای اولین بار قمار کردی ؟! آشفته و پریشان به سراغم آمدی ، نگران از اینکه اگر ببازی چه می شود ؟!

یادت می آید می گریستی و می گفتی اگر ببازم تمام هستی ام را باختم و دیگر هیچ نخواهم داشت و چگونه ادامه خواهم داد زیستن را !!

یادت می آید در آغوشت گرفتم و گفتم تو نباختی گلم ، تو هیچ چیز نباختی !! نگران نباش !!

باورت نمی شد ،آنقدر ترسیده بودی از ، از دست دادن آنچه برایت عزیز بود و با عشق ساخته بودیش که تا روزهای بعد هم نگران بودی که اگر قمار را می باختی چه می کردی ؟!

یادت می آید قسم می خوردی که دیگر هرگز قمار نخواهی کرد ، شاید که بار دیگر بردی در کار نباشد !!

و نمی دانستی و نمی دانستم که قمار جسور می کند انسان را !!

و تو بار دیگر قمار کردی ، گران تر از قبل !!

و چه بی تفاوت و رها نشسته ای با باور اینکه این بار هم خواهی برد ، و نمی بینی که در حال باختنی گلم !!

و من می اندیشم چه چیز تو را اینقدر جسور کرده که اینچنین آرامی و از باختن نمی هراسی با وجود اینکه باخته ای !!

و شگفت زده ام که چگونه است که چیزهای چون عشق ، ایمان ، مذهب و .... که همیشه از آنها به عظیم ترین قدرت های هستی یاد می کردیم نمی تواند به سادگی اینچنین جسارت و شجاعت بیافریند ولی قمار می تواند !!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 11:56  توسط پریسا  | 

گاهی فکر می کنم چرا در جامعه ما جنسیت اینقدر مهم است ، چرا نمی توانیم آزادانه و فارغ از فکر کردن به اینکه فرد روبرویمان مرد است یا زن با او ارتباط سالمی داشته باشیم ؟!

و گاهی هستند آنها که می توانند با تو دوست باشند بدون فکر کردن به جنسیت تو ولی دیگران نمی گذارند و گاهی این دیگران عزیزترین های تو اند که حتی آنها هم که به تو اینچنین نزدیکند صداقت تو را باور ندارند ...

امروز تلخی این موضوع را بیش از پیش حس کردم و افسوس خوردم که چرا باید به خاطر افکار غلط دیگران اینقدر محدود باشم و چرا آنها باور ندارند آن چرا می بینند و حس می کنند ....

بازهم محدودیت !! در ایران به سو که نگاه می کنی دیوارهای بلندی می بینی که بی دلیل اینچنین قطور و مرتفع اند !!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 11:10  توسط پریسا  | 

از چه می ترسی گلم ؟! چه چیز تو را اینگونه آشفته و نگران کرده است ؟! رفتنم ! نبودنم ! نماندنم !

من که همواره در کنار تو بودم در شادیت در ناراحتیت در سردرگمیت ...

گفتی می خواهی فکر کنی به من ، به آینده ، به زندگی مشتر ک ....

گفتی می ترسی از آنکه بهترینت نباشم ، که نتوانم آن باشم که می خواهی و آن باشی که می خواهم ..اگر سکوت کردم نه برای آن بود که راضی بودم به آنچه می گفتی و می کردی ، برای آن بود که به تو احترام می گذارم حتی به ترسهایت ....

اما گلم من در کنار توام همچون گذشته با تمام قلبم ، فقط کمی فاصله گرفتم تا خوب ببینی آنچه هستم را ، تا درست انتخاب کنی ، که اگر ماندی برایت بهترین خواهم شد و اگر نماندی خوشبختیت را خواهانم ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 9:2  توسط پریسا  | 

از تنهایی نگریز !!

به تنهایی نگریز !!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 15:13  توسط پریسا  | 

گوش کن دورترین مرغ جهان می خواند 
شب سلیس است و یکدست و باز
 شمعدانی ها
و صدا دار ترین شاخه فصل ‚ ماه را می شنوند
پلکان جلو ساختمان
در فانوس به دست و در اسراف نسیم
گوش کن جاده صدا می زند از دور قدمهای تو را
چشم تو زینت تاریکی نیست
پلکها را بتکان کفش به پا کن و بیا
و بیا تا جایی که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روی کلوخی بنشیند با تو
 و مزامیر شب اندام تو را مثل یک قطعه آواز به خود جذب کنند
پارسایی است در آن جا که تو را خواهد گفت
بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است

                                                                        " سهراب سپهری "

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 10:29  توسط پریسا  | 

گفتی "دوست داشتن " را می فهمی و از آن سرشاری و مرا سرزنش می کردی که چرا درکت نمی کنم و  " دوست داشتن "  را نمی دانم....

و تو نمی دانستی که از " دوست داشتن " فقط  "داشتن " اش را خوب می دانستی و از آن سرشار بودی !!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 9:36  توسط پریسا  | 

یک روز می گوید دوستت دارد تا همیشه حتی اگر نباشی .... و فردا چون می بیند تو مال او نشدی از تو متنفر می شود ...این است عشق ابدی اش !!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 9:6  توسط پریسا  | 

درخت باغچه نگران است !! چه کسی ضمانت می کند که اگر برگهایش را بدهد در بهار برگهای تازه به او خواهند داد ......
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 12:14  توسط پریسا  |